تبليغاتX
فریاد خاموش
فریاد خاموش
من و سیگار وشعر و شراب ، و تو در خیالم، در گوشه تنهایی  
قالب وبلاگ

افسوس که درد را از هر طرف نوشتم باز هم درد بود و

درمان را که نوشتم نامرد .....

اینجا کلبه ی تنهایی من است خوش آمدی

فقط سکوتم را نشکن ....

********************************************************


[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 18:20 ] [ حمیدضیاء ] [ ]

سلام این نوشته ها تقدیم به شما نوشته های این روزهام که حالم خیلی خراب بود 

******

یک ....

در عجبم از آدمها ....
همه زیر پایت را خالی میکنند
تنها جاییکه زیر شانه هایت را میگیرند
و از ته دل بلندت می کنند
وقتی است که در تابوت خوابیدی

******

دو ....

آهای دنیا هر چه تاوان دادم بس است
باقی مانده ی آن هم انعام خودت
لطفا" نگه دار تا پیاده شوم ......

******

سه....

طنابی گرفته ام
از جنس صدای مردم
سرد ، بی روح ، بی جان
به هم گره زدم دو سر طناب را
مثل دستان همین مردم
که روزی دور گردنم گره خورد تا نوازشم کنند
حالا همان دستان
دست به دست طناب دادنند
گره میخورند
تا خفه کنند تمام وجودم را
طنابی گرفته ام
از جنس صدای بی روح مردم
تلخ ، گس ، بی پایان .....
طنابی گرفته ام .....

******

چهار....

دیشب من و خیالت کلی با هم حرف زدیم
خندیدیم به روزگار لعنتی
شاد بودم چون در خیالم
کنارم بودی ....
نمیدانم چرا امشب نیامدی
نکند در خیال دیگری باشی


((لطفا" نظراتتون رو راجع به هر کدوم از نوشته ها بگید سپاسگذارم ))
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:57 ] [ حمیدضیاء ] [ ]


تقدیم به کسی که یادش از خاطرم نمی رود و مهرش از دلم
تقدیم به .................


می خوام که امشب تا سحر
فقط خدا خدا کنم
از توی باغچه دلم
یه شاخه گل جدا کنم

می خوام که امشب تا سحر
تو خلوتم گریه کنم
وقتی که آفتاب بزنه
بودنتُ هدیه کنم

میخوام که لحظه طلوع
خنده رو لبهات بشینه
خورشید خانم با التماس
رنگ چشاتو ببینه

می خوام صدای خندهات
بره تو اوج آسمون
منم بهت خیره بشم
بگم کنار من بمون

تو می دونی که عاشقم
اسیر این حقایقم
وقتی نباشی پیش من
خسته از این دقایقم


[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 11:25 ] [ حمیدضیاء ] [ ]

یه دختر گل فروش
با کلی غم روی دوش
پشت چراغ قرمز
یک دفه میره از هوش

گلاش می پاشه از هم
میفته روی زمین
آدمای رهگذر
میگن که این و ببین

همه میشن هم زبون
خوش اخلاق و مهربون
تو بغلش میگیرن
از آغوش این و اون

طفلکی نا نداره
خسته و بی قراره
اشک چشاشو ببین
مثله ابر بهاره

تو فکر اینکه امشب
با چی بره تا خونه
هی به خوش فُش میده
ای احمق دیونه

ولی بدون دخترک
یه روز خوب تو راهه
گفته که آقا میاد
خدا خودش گواهه


[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 0:26 ] [ حمیدضیاء ] [ ]
1391/1/5 اولین آپ سال نو
تو لحظه ی سکوتم ، تنها تویی پناهم
سخته بگم که بی تو خوبمو رو به راهم
بیا ببین که اینجا بی تو هوا چه سرده
همدم خستگی هام گریه و بغض و درده
دیگه سکوت خونه داره برات می خونه
همه بهم می خندن بهم میگن دیونه
راستی بگو که الان کنار کی نشستی ؟
با خندهای تلخت غرورمو شکستی
می خوام یه بار دیگه چشماتو من ببینم
از توی آرزوهات درد و غم و بچینم
می خوام یه بار دیگه بیای برام بخندی
پشت سرت که رفتی خودت درو ببندی
می خوام ببینم این بار طاقت رفتن داری ؟
یا که مث گذشته سر به سرم میذاری

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 2:10 ] [ حمیدضیاء ] [ ]
خدایا شاید مرا فراموش کرده ای

دفتر خاطراتت را ورق بزن


تا ببینی گلهایی که پر پر کردم


لای دفترت هست



[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:23 ] [ حمیدضیاء ] [ ]

دیر وقتی است که روی بوم نقاشیم عکس زیبای درد را میکشم

آنقدر درد کشیدم که فراموش کردم سیگارم خاموش شده




[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:13 ] [ حمیدضیاء ] [ ]

خسته شدم از این همه فاصله

چیکار کنم دسته خودم نیست ، دله

خسته شدم بس که سر رات بودم

همدم گریه ها و غمهات بودم

شادی و خندهات مال دیگرون

پاسم دادی به دامن این و اون

خسته شدم بس که به پات نشستم

دیدی غرورمو برات شکستم

چیزی نمونده دیگه ازغرورم

اشکی نمونده واسه چشم کورم

حالا دیگه توی نبودن تو

گریه نمیکنم ، فقط صبورم


[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 16:16 ] [ حمیدضیاء ] [ ]

ماتم از سکوت خونه

مونده تو کار زمونه

یادته که روز اول

تو بهم گفتی دیونه

***

گفتی که باهام می مونی

قدر عشقمو می دونی

حالا توی بغض و حسرت

داری از رفتن می خونی
***

تو برام مثه یه خوابی


تو شبیه یک سرابی


بعد رفتنت عزیزم


تو چشام نیست تب و تابی

***

آسمون خیره به راهت


گلدونا مست نگاهت


رفتنی شدی تو آخر


گریه هام  پشت و پناهت


[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 15:37 ] [ حمیدضیاء ] [ ]

((تقدیم به دختران پاکی که هنوز دامنشان بوی مهرو پاکی میدهد))

 

در هیاهوی شهرهای شلوغ

در نگاهی که پر شده ز دروغ

در ته یک تبسم تلخی

        که پر از شهوت است و سن بلوغ       

     ***

دختری فراری از خانه

می رود رو به سوی ویرانه

دست و پا میزند در این مرداب

ازنگاه مزاحمین  دیوانه

        ***

پَرسه هایی نشانگر خامی

اولین بوق، صدای ناکامی

از حّیا لرزه آورد دستان

از شروع سکانس بدنامی

    ***

باز هم قصه های تکراری

بغض و دست و نوازش و یاری

دایه ای مهربانتر از مادر

دخترک جا برای خواب داری ؟

  ***

       قصه میرود دگر تا جایی .........


[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 13:26 ] [ حمیدضیاء ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

مرا بشناسید

عاشق لحظه های بی تو بودنم چون فقط
در تنهایی ام میتوانم سیگارم را روشن کنم
وخیره به دیوار و در خیالم تو را بغل کنم ،
ببوسم ،نوازشت کنم و بگویم دوستت دارم
عاشق آن لحظه ام که بگویم دوستم داری ؟
و تو بگویی
آره دیووووونه !!!
نمیگم دیونه ای !!!
و باز من تو را در آغوشم بگیرم
نوازشت کنم و ببوسم
و بگویم
عاشقتــــــــــــــــم


مرا در لابه لای شعرهایم پیدا کنید




دوستانه خوبم این نوشته ها از نوشته های تنهاییم است خواهش میکنم ازتون اگه خواستید کپی کنید حتما" با ذکر نام و منبع باشه در غیر این صورت کپی نکنید (ممنونم)



در صوت تماس با مدیر وبلاگ در قسمت تماس با من کلیک بفرمایید

امکانات وب

كد موسيقي براي وبلاگ

آمارگیر حرفه ای سایت

تماس با ما