|
فریاد خاموش
من و سیگار وشعر و شراب ، و تو در خیالم، در گوشه تنهایی
|
افسوس که درد را از هر طرف نوشتم باز هم درد بود و درمان را که نوشتم نامرد ..... اینجا کلبه ی تنهایی من است خوش آمدی فقط سکوتم را نشکن ....
******************************************************** [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 18:20 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
سلام این نوشته ها تقدیم به شما نوشته های این روزهام که حالم خیلی خراب بود ****** یک .... در عجبم از آدمها .... ****** دو .... آهای دنیا هر چه تاوان دادم بس است ****** سه.... طنابی گرفته ام ****** چهار.... دیشب من و خیالت کلی با هم حرف زدیم ((لطفا" نظراتتون رو راجع به هر کدوم از نوشته ها بگید سپاسگذارم ))
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:57 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 11:25 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
یه دختر گل فروش
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 0:26 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
1391/1/5 اولین آپ سال نو تو لحظه ی سکوتم ، تنها تویی پناهمسخته بگم که بی تو خوبمو رو به راهم بیا ببین که اینجا بی تو هوا چه سرده همدم خستگی هام گریه و بغض و درده دیگه سکوت خونه داره برات می خونه همه بهم می خندن بهم میگن دیونه راستی بگو که الان کنار کی نشستی ؟ با خندهای تلخت غرورمو شکستی می خوام یه بار دیگه چشماتو من ببینم از توی آرزوهات درد و غم و بچینم می خوام یه بار دیگه بیای برام بخندی پشت سرت که رفتی خودت درو ببندی می خوام ببینم این بار طاقت رفتن داری ؟ یا که مث گذشته سر به سرم میذاری ![]() [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 2:10 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
خدایا شاید مرا فراموش کرده ای دفتر خاطراتت را ورق بزن تا ببینی گلهایی که پر پر کردم لای دفترت هست [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:23 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
دیر وقتی است که روی بوم نقاشیم عکس زیبای درد را میکشم آنقدر درد کشیدم که فراموش کردم سیگارم خاموش شده [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:13 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
خسته شدم از این همه فاصله چیکار کنم دسته خودم نیست ، دله خسته شدم بس که سر رات بودم همدم گریه ها و غمهات بودم شادی و خندهات مال دیگرون پاسم دادی به دامن این و اون خسته شدم بس که به پات نشستم دیدی غرورمو برات شکستم چیزی نمونده دیگه ازغرورم اشکی نمونده واسه چشم کورم حالا دیگه توی نبودن تو گریه نمیکنم ، فقط صبورم
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 16:16 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
ماتم از سکوت خونه مونده تو کار زمونه یادته که روز اول تو بهم گفتی دیونه *** گفتی که باهام می مونی قدر عشقمو می دونی حالا توی بغض و حسرت داری از رفتن می خونی تو برام مثه یه خوابی
تو شبیه یک سرابی
بعد رفتنت عزیزم
تو چشام نیست تب و تابی *** آسمون خیره به راهت
گلدونا مست نگاهت
رفتنی شدی تو آخر
گریه هام پشت و پناهت
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 15:37 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
((تقدیم به دختران پاکی که هنوز دامنشان بوی مهرو پاکی میدهد))
در هیاهوی شهرهای شلوغ در نگاهی که پر شده ز دروغ در ته یک تبسم تلخی که پر از شهوت است و سن بلوغ *** دختری فراری از خانه می رود رو به سوی ویرانه دست و پا میزند در این مرداب ازنگاه مزاحمین دیوانه *** پَرسه هایی نشانگر خامی اولین بوق، صدای ناکامی از حّیا لرزه آورد دستان از شروع سکانس بدنامی *** باز هم قصه های تکراری بغض و دست و نوازش و یاری دایه ای مهربانتر از مادر دخترک جا برای خواب داری ؟ *** قصه میرود دگر تا جایی ......... ![]()
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 13:26 ] [ حمیدضیاء ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |